ساعت سه نیمه شب است و من بيدار شده ام. کبریتی برافروخته ام که شمعی روشن کنم به یاد تو...! چند ساعت خوابيده باشم خوب است؟ نمي دانم...!
همين كه خوابهاي من به ساعت برسند خوب است. اما نمي رسند.
مثل روياهايم كه تا مي آيند رنگ بگيرند تاريك مي شوند و كابوس مي شوند و من دوباره بيدارم.
حالا نشسته ام اين جا و دارم فكر مي كنم براي مومن بودن نبايد ابراهيم بود و نبايد قرباني كرد ، نبايد سياوش بود و از آتش گذشت.
گاهي آدمي مومن است در سرماي بي ياوري و خود هم نمي داند.
چه مي دانم شايد مثل ليلاي بي مجنون و عاشق بي معشوق. مثل اين كه بنشيني و شب بگذرد ونور ستارگان چشمت را بزند و تو بيدار بماني و بداني كه صبح مي آيد و شب بشود خانه تو. مثل من كه اين شب و بسيار شبها را بيدار مانده ام اما نمي دانم چرا خانگي نشده ام و حالا هم كه دم رفتن هي نزديك تر مي شود اندوهگينم. اندوه؟
نمي دانم. اين آميزه اندوه و شوق و ترديد را چه بايد ناميد؟ حيراني ست به گمانم.
اي ي ي ي ي ي .... راستي تو بيداري؟ شب سرگرم گذر است. سرگرم كار خويش. مردمان نيز.
پلك هاي من تهي از خوابند و جانم تهي از انحناي دال و لام. حالا نشسته ام اين جا و به تو مي انديشم....! به عبور زمان..! می دانی که به عبور از زمان نيازي ندارم اما براي گذر این دقایق از كنارثانیه ها بايد از سخت ترين راه گذشت تا به تو رسید...! مي داني... من با تو صبور بودن را نیاموختم . حالا دلم مي خواهد دستم را دراز كنم و دل اين آينه شكسته را نوازش كنم. كاش دستم نبرد. آن وقت بي گمان لبخندي خواهم زد و این تابستان داغ و سوزان را پشت سر خواهم گذاشت.
راستي.... ديگر مرا به نام نمی خوانی؟ ميان آسمان هفتم تو تا اين زمين سخت و سرد فرسنگها فاصله ست. صدا به صدا نمي رسد جان دلم....!
.
.
.
می دانی که ؟
در امتداد شب زندگي كردن يعني عشق ، يعني تو ، يعني همه دنيا و بي تو بودن مرگ است حتي اگرنام زندگي را بر كوله بار عمرت داشته باشي.
مي توان زندگي كرد ولي زنده نبود ، اما مي توان دوست داشت و زنده بود ، گريه كردن اميد به زندگي است و خنديدن وجودي مي خواهد پر از شور ، پر از شوق. پر از عشق ...
و من برایت عاشقانه ميميرم .